دختری با موهای پریشان در باد......
مردم از کنارش رد میشوند و به احترام فقر او و سختی هایی که میکشد، سکوت، میکنند، و شاید یک کمک کوچک به او بکنند.....
ناگهان باد سرد تندی وزید، ناگهان پسر بچه ای از اتومبیل گران قیمت پدرش پیاده شد و کاپشن چرمی خود را به دخترک داد.....
پسرک سریع به داخل اتومبیل پدرش برگشت و هنگام سوار شدن لبخند زیبایی تحویل دخترک مو طلایی داد.....
دخترک لبخند قشنگی به پسر زد و پسر برای دخترک دست تکان داد. .... .
ادامه دارد....
برچسب:
نویسنده: سپیده حسینی