خرید بک لینک
روزی روزگاری در شهر سنت پترزبورگ روسیه نقاش فقیری زندگی میکرد که سقف سر پناهش و تابلوهای نقاشی و وسایل نقاشی اش هیچ چیز نداشت!

آن مرد فقیر عاشق یک بازیگر بسیار ثروتمند و مشهور در شهر میشود و چندین بار به این زن ابراز علاقه میکند و زن هم پاسخ منفی میدهد! چون زن عاشق مردی ثروتمند بوده و قصد ازدواج با آن مرد را داشته اما اندر احوالات نقاش فقیر ما !

برای بار چندم که نقاش به بازیگر جوان ابراز علاقه میکند، بازیگر جوان برای او یک شرط میگذارد و مطمئن بود که دیگر نقاش فقیر دست از سرش برمیدارد!

شرط او این بود که : زمانی که من از خواب برخاستم وقتی به پشت پنجره ببینم تمام محوطه ای که در سیطره دید من هست را گل رز قرمز بکاری !

نقاش فقیر و عاشق واقعی ما تمام اموال خود و تابلوهای نقاشی اش را میفروشد و تمام محوطه را گل رز قرمز میکارد و صبح که بازیگر از خواب بیدار میشود محوطه گل رز را میبیند نقاش به او لبخند میزند اما بازیگر جوان با مرد نقاش ازدواج نکرد و برای همیشه از آن شهر رفت......

موضوعات مرتبط: عاشقانه ها

برچسبها: داستان روسی

[ جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ ] [ 17:43 ] [ فآطمه ] [ ]

برچسب: داستان,نقاش,عاشق,فقیر, نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:05

صفحه بندی